وقتی مامانت سر ظهری زنگ میزنه بهت از هفتصد کیلومتر دورترت و بغض میکنه و میگه مرگ من،مرگ پدر غذا بخور،نذار ضعیف بشی،به خودت برس،میگه میام سر میزنم بهت،توهم میایی...و تو حرف تو حرفش میزنی و مسیر حرفتو میبری جای دیگه چون که مامانت نمیدونه فراموششون کردی...نمیدونه دیگه واست مهم نیستن.....نمیدونه بریدی ا
برچسب:
نویسنده: بهار اکبریپور
تاريخ: يکشنبه
21 خرداد
1396 ساعت: 5:36